تبليغاتX
آنچنان كه يادداشت مي كنم...

ساعت ۱:۲۰ بامداد.

چند تایی از دانشجویان دانشگاه تهران تازه به خوابگاه رسیده اند. درهای خوابگاه از ساعت ۱۲ به بعد بسته اند!

 

 

ساعت ۱:۳۰ بامداد.

چند تایی(نسبتا ۹ تا) از دانشجویان دانشگاه تهران در حال بالا رفتن از بالکن اتاق هستند. ۵ نفر به سلامت این مسیر را طی می کنند.

 

 

ساعت ۱:۳۵ بامداد.

سعید ح. دانشجوی دانشگاه تهران در حال بال رفتن از بالکن است. بامداد ع. خطاب به وی می گوید: سعید بیا پایین پلیسه!

موتور پلیس کنار خیابان می ایستد و در پی آن ماشین پلیس. ماموران به سرعت خود را به منطقه ی مشکوکه می رسانند. پس از درگیری لفظی هویت دانشجویان بر ماموران معلوم می شود.

مامور درجه دار: نردبون دارین و کشیدین بالا؟

دانشجویان برای این که حمل بر پررو بازی نشود ساکت می ایستند.

مامور درجه دار خطاب به سعید ح. : بچه کجایی؟

مامور درجه دار خطاب به بامداد ع. : بچه کجایی؟

مامور درجه دار خطاب به فرید ف. : بچه کجایی؟

مامور درجه دار خطاب به حمید م. : بچه کجایی؟

 

 

ساعت  ۱:۵۰ بامداد.

مامور درجه دار به همراه بامداد ع. به طرف نگهبانی می روند.

نگهبان پس از کمی غرولند بیرون می آید. مامور درجه دار: بچه کجایی؟

نگهبان پس از اطلاع از اوضاع از مامور درجه دار می خواهد دانشجویان خاطی را به کلانتری ببرد!

ــــــــــــــــــــــــــ(به صورت همزمان زیر بالکن)

سه سرباز و سه دانشجو با هم خوش و بش می کنند. سرباز نیم درجه دار به بالکن نگاه می اندازد و می پرسد: جون من چه جوری از این جا می رفتین بالا؟

بعد از دقایقی کاشف به عمل می آید سرباز ساکن اطراف تهران است و در گرگان تحصیلات خود را در رشته ی عمران به پایان برده است. وی در حال گذراندن دوره ی مقدس سربازی است. وی خود نیز رنج خوابگاه را حمل کرده و از اوضاع نابه سامان قشر دانشجو مطلع است. از علایق وی می توان به ...

 

 

ساعت ۲ بامداد.

سرباز خطاب به دانشجوها: همین شما ها هستین که می رین داد می زنین آزادی می خوایم؟

ــــــــــــــــــــــــ(به طور همزمان کنار در)

مامور درجه دار: همین شما ها هستین که می رین داد می زنین آزادی می خوایم؟

 

 

ساعت ۲:۱۰ بامداد.

دانشجویان وارد خوابگاه می شوند. کارت ها دست نگهبان می ماند برای ارسال به تخلفات کوی. سعید ح. توسط ماموران پلیس باز خوانده می شود.

سرباز: واقعا نردبون نداشتی؟ پس چه جوری می رفتین بالا؟

مامور درجه دار: گفتی بچه کجایی؟

 

 

ساعت ۲:۱۵ بامداد.

"اتمام عملیات. مورد ۶۹ به پایان رسید....خشششش...خشششششش"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی ربط نوشت: نمی دانم از برداشت بد اولین نفر بود یا .... قریب به اتفاق ملت متن قبلی را با ۱۸۰ درجه ای انحراف برداشت کردند!

 

 

+ يادداشت شده در ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط سعید |
چوپان به شدت می گریست.
نه از آن که گوسفندانش را فریفته بودند.
از آن که گوسفندانش را به جای گرگ، خوکی فریفته بود!
____________________

کاش گوسفندانی که بع بع میکردند تا گرگ تنها را بترسانند،
می دانستند...
که صدایشان دیگر گرگ ها را به سمتشان می کشاند.

____________________

کاش گوسفندی که می اندیشید می تواند چوپانِ خود باشد،
در مصاف گرگ...
بی آنکه فرار کند خورده می شد.

___________________

کاش گوسفندان به امید علف،
تمام تابستان را صبر نمی کردند...

___________________

کاش گوسفندان گرگم به هوا را از بر نمی شدند.




_________________________________________________________
*.دوستی داشتیم که به قول یوسف، از این که به او بگویند گوسپند ناراحت نمی شود. چراکه فارسی سره است!



+ يادداشت شده در ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط سعید |
این ها چیزهایی هستند که هرازگاهی یک بار، یکی شان ذهنم را مشغول مشغول می کنند و گاه می گویم در موردشان مطلبی بنویسم... اما خب. دیدم می شود این شکلی جمعشان کرد:

لایه اول: آدم هایی که روی عقایدشان می ایستند را دوست دارم. صرف نظر از این که آن عقیده چیست. از آدم هایی که روی عقاید خودشان سست هستند هم بدم می آید. صرف نظر از این که آن عقاید چیست. فکر می کنم درستی عمل نسبت به عقیده سنجیده می شود. هرچند این بهتر است که عقاید من از جای درستی سر چشمه بگیرد اما ....
مهم این است که من کاری را انجام دهم که فکر می کنم درست است..... و این هم خیلی بد است که کاری را که می دانم درست است انجام ندهم.

لایه ی دوم: می گویند پدیده ی بدحجابی از زمانی پدیدار شد که حجاب اجباری شد... حالا چگونه می توان با اجباری تر کردن حجاب طرح"مبارزه با بدحجابی" را سامان دهی کرد نمی دانم!

لایه ی سوم: تمام تلاشم را می کنم تا آنچه از رفتار مردم این شهر در نظرم نامانوس می آید را بگذارم پای تفاوت فرهنگی... اما به خدا نمی شود. گاهی مجبور می شم قضیه را تا تفاوت نوعی هم بکشانم... انسان بودن یا نبودن، مسئله این است.

لایه ی چهارم: تکدی گری یا همان گدایی خودمان، از مواردی است که مردم این شهر آن قدر دیده اند که برایشان عادی عادی شده است. اگر شروع کنم به شمردن:
1- کنار سینما عصر جدید(که درست روبروی بالکن ماست!)
2- چراغ قرمز تقاطع کارگر- جلال آل احمد
3-در غربی دانشگاه
4-اتوبوس تهران-یزد(کسی که پول درمان پسرش رو نداره)
5-اتوبوس تهران-یزد(کسی که شوهرش مرده و بچه هاش یتیم هستن)
6-اتوبوس تهران-یزد(کسی که پول بلیط رفتن به شهرشون رو نداره)
7-اتوبوس تهران-یزد ...

لایه ی پنجم:
"امروز شنبه هست و سر صبح مردم از کرج به تهران می رن و کسی برعکس نمی آد"
"امروز پنج شنبه هست و عصر پنج شنبه کسی به تهران نمی آد"
"امروز جمعه هست و کسی سوار مترو نمی شه"
نچ. هیچ توجیهی باعث نمی شود متروی کرج خلوت باشد!


لایه ی ششم: هرچند قانون در بیان و در حد ایده چیز خوبی باشد، اما در عمل اصولا وسیله ایست در دست قدرتمند تا ضعیف را به آنچه می خواهد مجبور کند!

لایه ی هفتم: شده یکی هی به شما سلام کند و جواب ندهید، بعد هی بگویید اگر سلام کرد جواب می دهم و او سلام نکند؟ انگاری برای من دارد می شود! *
__________________________
*.اصلا قرار نبود لایه ها به هم مربوط باشند... پراکندگی ذهنی بود دیگر!
+ يادداشت شده در ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط سعید |